۱۳۸۸/۱۰/۲۶

For My Self

اين نوشته صرفا براي شخص خودم نوشته مي شود و هيچ گونه ارزش ديگري ندارد.

چند وقت است که ننوشته ام، نه شب هايم شب است، نه روزهايم روز، نه دلم دل است و نه عقلي بمانده...
نه خدايي برايم مانده نه خرمايي، راحت تر بگويم؛ نه خدايي براي خود باقي گذارده ام نه خرمايي خورده ام..
سخت ناراحتم از اين چنين زندگاني ايي، از اين روز مرگي ِ بيهوده، از اين که ديگر خودم هم خودم نيستم، از اين که مسئوليت شخص خاک بر سر خودم را هم قبول نتوانسته ام بکنم در پي ِ آن "بلي" ازلي، حال آمده ام و جوانهايي بهتر از برگ درخت، جاري تر از آفتاب را هم قافله سالاري پيشه کرده ام، اين ديگر چه مدل است نمي دانم، جالب است که هر که هم که مي رسد مي پرسد چه شد که قبول کردي؟! و نمي دانند که من با نميدانمان عقلي که کجاست تصميم گرفته ام.
مثل من شده همچو برگي که در جويي پر آب و پر تلاطم گرفتار آمده-يا خود را گرفتار کرده- تازه يک عده مور را، هم اميدوارانه به دوش خود نشانده، و پيش مي رود در اين وانفسا سردرگمي ..

مي دانم که دردم کدام است، مي دانم درمانم را نيز هم، مي دانم که مسير کدام است، چاله ها را نيز هم، اما آنقدر کرخت شده ام که تصميم گرفتن و ايستادن را ناتوانم..
آي دچار!
دير نيست روزي که بر گوش ت بخوانند يافلان، ابن فلان ، اسمع و افهم ...
هاي پسر!
خودت را دچار چه کردي؟ اصلا که گفته دچار شده اي، که گفته دچار بايد بود؟ که گفته تو دچار بايد باشي؟ که گفته؟ کدام را پاسخي داري؟ هان؟ اسمع و افهم...
آي واپسين دقايق عمر چه مي خواهيد از جانم، رمقي نمانده، بگذريد، بگذاريد اين موريانه ها ي سر بر آورده ي خجل از پستوي زمان هم به نوايي برسند ، بگذاريد شايد اتفاقي که بايد، بيافتد...

هاي فلاني!
هيچ مي داني کجايي؟ هيچ مي داني پاي در کدام راه گذارده اي؟ هيچ از خود پرسيده اي؟
هاي فرزند زمانه ي خويش!
تو کجا و اين ادعاهاي بزرگ و سترگ کجا..؟
برگ بگسل، باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر..؟
تو کجايي؟ که را داري که دستت بگيرد؟ کجا را مي خواهي چنگ بزني؟ در اين وانفسا تنهايي چه فکري براي خودت کرده اي؟
عجب گرده اي داري! چون توانستي اين بار را برداري و اين چند ماه بر دوش ببري و به مقصد برساني ...؟ هان ؟

به خود بيا وقت تنگ است ، به خود بيا..