بسم الله
1- وقتی حرف هایت و نوشته هایت بوی نا می گیرند، وقتی حس می کنی الان شاید بشود آب باریکه ای راه انداخت برای خشک نشدن ، وقتی حس می کنی مخاطبی نداری جز همانی که قبلا بود ؛ خودت! ، وقتی فکر می کنی ننویسی دیگر دیر می شود... ، وقتی اینها و خیلی های دیگر از ضد ونقیض ها را کنار همدیگر می نشانی حس می کنی نیاز به یک کمیته داخلی داری با حضور خودت، عقلت و دلت، تا ببینی می توانند بین تو و نوشتن آشتی بر قرار کنند یا نه؟!
2- دوست داشتم اینجا از خیلی چیز ها بگویم که یاد آور خودم باشد، ولی دست آخر به این رسیدم که باید به خودم یادآوری کنم ساکت!، سکوت کن! ، و ترسی که در ته دلت جا خوش کرده است، مبادا حرفی بزنی که دلی بشکند، دستی بلرزد یا ... ، مبادا فردا خودت ، خودت را محاکمه کنی که گیریم حرف زدن را بلد نبودی، حرف نزدن را که بلد بودی! ولی از آن سو آن دیگری بگوید که مبادا از سکوتت پشیمان بشوی ... . خلاصه اینکه باز باید بگویم ، روزگار غریبی است نازنین...
3-" دست نوشته های یک مسئول اردوی جهادی " را برای خودم و دلم می نویسم، و کلنجار که اینجا بیایند یا نه.
4- طبق برنامه سال گذشته در سالروز میلاد امام حسن مجتبی ع برنامه اطعام محرومین توسط دانشجویان داره پیگیری میشه، اگر نخودی بود، تا آشی هست ... این متن پارسال
5-هی فلانی! ...
-

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر